از سرویس دانشگاه پیاده شد.
همین که خواست به اون طرف خیابون بره 1 ماشین مدل بالا از جلوش رد شد.
بیشتر از ماشین راننده نظرشو جلب کرد!
طبق معمول از دوستاش خداحافظی کرد و به خونه برگشت.
اون ماشین با اون راننده حسابی فکرشو به خودش مشغول کرده بود!
از فردا بعد از دانشگاه همون پسر رو با همون ماشین اونطرف خیابون میدید!!!
روز به روز بیشتر بهش علاقه مند میشد!!!
کنجکاو شده بود تا بدونه برای چی و برای چه کسی هر روز منتظر میمونه؟؟؟
بعد از یک هفته وقتی منتظر تاکسی بود آقا جلوش پارک کرد و ازش خواست تا سوار بشه!
یک هفته به همین منوال گذشت تا اینکه از ماشین پیاده شد و بهش گفت تا دعوتش رو به صرف یک قهوه قبول کنه؟!
بالاخره جواب بله رو شنید!!!!
تو کافی شاپ نشسته بودن و آقاپسر از هر دری میگفت؛ از خودش،شغلش..........
بعد از یکی دو ساعتی با غرور تمام پیشنهادش و رد کرد و گفت:من اهل دوستی با هیچ پسری نیستم!
پسر هم با خونسردی تمام جواب داد:حالا کی گفت که میخواد با شما دوست شه؟؟؟
انگار که 1 پارچ آب سرد رو سرش ریخته باشن از جا پرید و با غرولند گفت:پس چرا این همه مدت سر راه من اومدی و رفتی؟آبروی منو جلوی تمام دوستام بردی؟؟؟
و با عصبانیت به سمت در رفت که صدایی اونو سر جاش میخکوب کرد ............

با من ازدواج میکنید؟؟؟
:: موضوعات مرتبط:
دست نوشته ها ,
سوء تفاهم ,
,
|
امتیاز مطلب : 158
|
تعداد امتیازدهندگان : 38
|
مجموع امتیاز : 38